•|♥|•
#تلنگر
آدم ها دو دسته اند:
1⃣یا با #توبه می میرند
2⃣یا با #گناه دفن میشن
⚠️‼️دوست عزیزی که گناه
شده برات نقل و نبات?
⚰ #مرگ خبر نمیکنه
?شاید فردا نباشی?
⚰ #یاد_مرگ
╔═∞═๑☆?☆๑═∞═╗
╚═∞═๑☆?☆๑═∞═╝
دستانش را اینطور واضح ندیده بودم….
چروکهای ناچروکی که رد نگاهم را روی دستانش میخکوب کرد…
و غمی که بردلم نشست….
دخترکی که باهوش و سرحال و شاگرد اول همه چیزبود،حالا مادرشده،مادر وجان خانه.
دخترکی ک تادیروزخم به ابرو نیاورده بود،اینبارهم خانمانه ماهرانه مادرانه خم به ابرویش نیاورد.
زحمتهایش را میگفت،اما به سکوت چین دستهایش…
خط به خط مشق ها و سرمشق ها،شب بیداریها،پرستاربودن اما لباس سفیدنداشتن،شهامت و کاردان بودنش بدون مدرک کاردانی…
داشتند تعبیرمیکردند چینهای تازه نقش شده دستانش،
همه را…
به گمانم آنهمه زحمت داشت تعبیرش رانشان میداد،یا سن مادرم را…
اما دوستندارم چروکهای مزاحم را…
حالم آرام نمیشودآخر دستان مادرم جای بوسه و گل و گلاب است.
چین های بی صدا بروید،جای شما بر روی دستان مثله گل مادر صبور ومهربان و مدبرم نیست.
راستی شماهم نگاه کنید به دستان پرمهرشان تا بوسه باران کنید و شاید لمس کنید دستانی ک جاید بجای رد دستان شما،رد چین مانده…
به قلم:سیده فاطمه موسویان اصل
خوشحالی یعنی زائر آقای رئوف بشی و با خیال راحت شب توی مشهد سرتو روی بالش بذاری ولی ازشوق زیارت تاصب خواب به چشمت نیاد ولی حس متفاوت نسبت به همه سالهای عمرت سراغت بیاد.
ویاد صحبت پدرت بیفتی که تنها آرزوش و آرزوت رفتن به زیارت بودولی فقط از پشت تلویزیون نصیبت شده بود.
ولی اینبار توشلوغیهای حرم گم شدن تنهایی و همهمه های جمعیت و خوردن پرهای خادما تو صورتتو و بوی عطر امام رضایی و دیدن خودت عین ناباوری تو جمعیت روبروی ضریح هر چه سریعتر نصیبتون بشه ان شاالله و براتون خوشی های اینجوری ارزو میکنم.
#به_قلم:سیده فاطمه موسویان اصل
این متن کاملا واقعی هست
? ? ? ? ? ♡♡♡
خوندن این متن صدقه جاریه برای امواتتون.خواهش میکنم از کنار این متن رد نشید شاید این رزق برای خودتون و امواتتون بشه…
وای از روزیکه فقر عین خاکی روی لباست بشینه و کسی سمتت نیاد و معضل و دردی هم مثه کرونا باعث بشه تنها خاک بشی و بی سرو صدا به خاک سپرده بشی و تنها همدم و یاد کنندت مادر چهره سوخته قد خمیده و پیشونی پر چروک،عزات رو با قطره اشکی که دوستت ازت خبر بگیره اونم کنج خیابون،خبر مرگ رو بده،روی صورتش غلت بخوره…
این صحنه ای بود که امروز دیدم و خیلی متاثر شدم….
خیلی بی سرو صدا وبدون هیچ تشکیلاتی…
تازه بدتر اینکه یک هفته هم گذشته باشه و مادر بگه بی سرو صدا خاکش کردیم….
این فقط یک پیشنهاده،اگه دوست داشتید میتونید برای امواتی که کسی نمیشناسشون و قطع و یقین دارید که کسی سمتشون نمیره و شادی روح همه اموات شبی حداقل ده صلوات بفرستید.و ثوابش برای شادی دل امام زمان و روح اموات هدیه بدید.
وهمچنین اموات کرونایی که اولین و آخرین دیدار میشه اون لحظه که به خاک میسپارنشون.
واین بشه صدقه برای خودمون هم تا کسی برای ما هم صلواتی بفرسته.
به قلم:سیده فاطمه موسویان اصل
*#به_قلم:سیده فاطمه موسویان اصل
نمیدونم کی این حالو داره خوشبحالش… امامن خاطره ندارم ارباب… روم نشد به کسی رو بزنم جز؛به خودت… کاش من هم خاطره داشتم ازت؛که تواین وقت؛باهاش جون میدادم… اما فک میکنم بندهای آخرزیارت عاشورا،حال منو بگه: اللهم الرزقنی شفاعت الحسین یوم الورود… اونجا میدونم میای تاجای حسرت ندیدن و نیومدن کربلا رو نشونت بدم آقا…. حسین جان من این حال رو تو کربلا نداشتم میشه یک کربلا بدی؟
﷽
إِلَهِی أَنْتَ كَمَا أُحِبُّ فَاجْعَلْنِي كَمَا تُحِبُّ
خدایا،تو همان هستی که من دوست دارم
مرا همانی کن که خودت دوست داری..✨?
دلم را دردم را میدانی نگاهت را نگیر که بد کم می آورم مثل حالا…..
از آدمها با بودن هایشان متنفرم میدانی چرا؟
چون تو را ازمن گرفتند میدانی چرا؟
چون وقتهایی که باید با تو میبودم صرف آنها شد….
مرا ببخش و و کمکم کن.
به قلم:سیده فاطمه موسویان اصل
مادربزرگم خانه دار بود و در کنار پدربزرگم مغازه داری میکرد و کنارهمه سختیهای زندگی،وقت خاصی برای همه کارهاش داشت.
قدش بلند بود و چشمای سبز رنگ قشنگ که درشت بودن و کشیده عین چشمای آهو،بینی قلمی،صورت سفید تپل و گندمی،و البته چروک هایی که خیلی ریز کنار چشمهاش بود و البته چیزی از زیباییش کم نمیکرد.گونه های بالارفته و پوست صاف و بدون هیچ نشونه ای داشت.
ابروهاش رو دست نزده بود وهمیشه بهش میگفتیم ابرو بگیر،میگفت تاحالا ابرو نگرفتم خجالت میکشم و عیب میبینم.ولی همیشه موهاش رو حنا میذاشت والبته بسیارمقید به ماه های شرعی.
ابروهاش تک و توکی سفید شده بودن ولی با اینکه دست نزده بود همیشه تمیز و مرتب بودن.
موهاش رو همیشه گیس میبافت، بادقت و مرتب.دندونهاش مال خودش بودن.طرز زیبایی صحبت میکردن به نحوی که خندش و گریه اش یا حرفهای دلش رو تو چشماش میشد بخونی.لباسهایی که میپوشیدن لباس محلی بلند بود که همیشه آقا بزرگم دوست داشت قرمز بپوشن ولی مادربزرگم میگفت نمیشه سنی ازم گذشته.
ولی بازهم لباس با گلهای قرمز یا صورتی گلدار توی همه ی لباسهاش بود. آقا بزرگم باهاشون خیلی خوب بودن بخاطر همین بهش میگفتن گل بانو!
برخلاف زنهای محل که مینایی میبستن به سرشون،مادر بزرگم روسری سرش میکرد و البته یک روسری همیشه به پیشونیش میبستن.
نگین و زیور دستش یه انگشتر که سنگش فیروزه بود و البته به دستش بزرگ بود. که بخاطر سن و پا درد که داشتن اول انگشتهای دستشون رو مشت میکردن و بلند میشدن.خیلی منظم و وقت شناس بودن مثلا غذای نهارش رو ساعت 9صبح بارمیذاشت و چند باربهش سرمیزد.و تاساعت 11دیگه آماده بود.والبته این نظم تو وقت اذان خیلی دیده میشد وبراش فرقی نداشت کجا باشه.
بدون استثنا همیشه دورکعت نماز هدیه به پدرومادر خودش تنگ نمازهاش میزد.
ظهرها درمغازه سرساعت مشخص ذکر ایام هفته رو میگفت با تسبیح چوبی که بعدش به گردنش مینداخت.
والبته با بیسواد بودنش حافظه بسیار خوبی داشتن وبا توجه به قرض ونسیه دادن و حساب دفتری میدونستن که فلان برگه دفتر حساب کیه!
والبته قرآن خوندنشون که سوادی نداشتن ولی بعداز نماز مغرب با اون مقنعه سفید بلند که مچی هم بود و تا روی شکم میومد،رحل قرآنش رو میاورد و قران نگاه میکرد و میگفت ننه جون من سواد ندارم ولی نمیخام ازثواب قرآن عقب بمونم و حتی اندازه ایکه خونده بود رو هرشب نشونه میذاشت عین باسوادها.
البته ازسلیقه و خوشمزگی و مهمان نوازی و مهربونیش هم بگم که واقعا کدبانو بود.به اندازه ایکه علاوه بر غذای بچه هاش غذای مورد علاقه نوه هاشم میدونست.والبته یکی دو نوه هم نه.کل نوه ها.
خیلی دلتنگ دیدنشونم امروزهم پنج شنبه است و هدیه به روح اموات همه مون صلوات.
به قلم:سیده فاطمه موسویان اصل






