روز دوم جنگ و خبرناگوار.....
روز دوم جنگه
مادرم برای نماز بیدار شده،ما سحر بیدار نشدیم.
مارو صدا میزنه
تلویزیون رو روشن کرده و بیصدا داره تلویزیون رو رصد میکنه.
یهو با صدای لرزان میگه بیدارشید میگن رهبر شهید شده….
شبکه خبر رو میاریم،خبر ناگوار رو اعلام میکنه و صدای گریه همه زیر نور تلویزیون بلند میشه….
نه ما تنها نیستیم،صدای گریه بقیه هم که منتظر بودن خبری از رهبر بیاد،بلند میشه…..
اعلام برنامه های شهر،ساعت برنامه رو 7صبح میزنه.
و تا صبح چیزی نمونده و بیخوابی و گریه……
روسری مشکی و مانتو مشکی رو بغل میکنم و گریه میکنم….قرار بود فقط برای امام حسین باشه نه برای رهبر…..
یاد صحبت دوستم میفتم که گفت سید برای رهبر دعا کن……
من تو جوابش نمیدونستم چی بگم….زبونم قفل شده بود…..
گفتم رهبر زنده چی میگید….
مثل آن شیشه که در همهمه بادشکست،ناگهان بازدلم یاد تو افتاد وشکست….
انگار سالهابود که این غم اتفاق افتاده….
خیلی خبر سنگینی بود….
به سختی خودمو رسوندم مراسم،هیج چیزی عادی نبود
مردم هرکی به سمتی میرفت،هرکی گریه میگرد،کسی دنبال عکس رهبر بود،یکی گوشه خیابون گریه میکرد
آسمون ابری ابری بود و هواسرد…
انگار اکسیژنی نبود برای نفس کشیدن…..
تودلم هزاربار گفتم:بلندشو علمدار،علم روبلندکن،بازم خیمه این حرم رو بلندکن…
اینجابود که دیگه نتونستم….
#مرقومات_جنگی
#به_قلم_خودم
#به_قلم_موسویان
#وبلاگ_مبتلای_حسین_علیهالسلام