باید که فقط یوسف زهرا بپسندد
باید که فقط یوسف زهرا بپسندد
ما را چه نیازی است که دنیا بپسندد
قنبرشدن این است که هر لحظه بگویی
من راضیام آنگونه که مولا بپسندد
مجنون دمی از سرزنش خلق نرنجید
دیوانه شد آنقدر که لیلا بپسندد
از قافله دوریم ولی کاش از آن دور
یک ثانیه برگردد و ما را بپسندد
یک عمر نشستیم که در باز کند؟ نه
یک بار بیاید به تماشا… بپسندد
ما دغدغه داریم که ارباب ببیند
ما دغدغه داریم که سقا بپسندد
نه فکر حسابیم نه دنبال ثوابیم
ما آمدهایم اُمّ ابیها بپسندد
بگذار بخندند به این زارزدنها
میارزد اگر زینب بپسندد

خاطره از شهید مهدی زین الدین
دو سه روزی بود می دیدم توی خودش است. پرسیدم « چته تو؟ چرا این قدر توهمی؟ » گفت « دلم گرفته. از خودم دل خورم. اصلا حالم خوش نیست. » گفتم » همین جوری ؟ » گفت » نه. با حسن باقری بحثم شد. داغ کردم. چه می دونم ؟ شاید بهاش بلندحرف زدم. نمی دونم. عصبانی بودم. حرف که تموم شد فقط بهم گفت مهدی من با فرمانده هام این جوری حرف نمی زنم که تو با من حرف می زنی. دیدم راست می گه. الان د و سه روزه کلافم. یادم نمی ره.» شاگرد مغازه ی کتاب فروشی بودم. حاج آقا گفت « می خواهیم بریم سفر. تو شب بیا خونه مون بخواب. » بد زمستانی بود. سرد بود. زود خوابیدم. ساعت حدود دو بود. در زدند. فکر کردم خیالاتی شده ام. در را که باز کردم، دیدم آقا مهدی و چند تا از دوستانش از جبهه آمده اند. آن قدر خسته بودند که نرسیده خوابشان برد. هوا هنوز تاریک بود که باز صدایی شنیدم. انگار کسی ناله می کرد. از پنجره که نگاه کردم، دیدم آقا مهدی توی آن سرمای دمِ صبح، سجاده انداخته توی ایوان و رفته به سجده.
🕗 #وقت_سلام
زینت عُبّاد سلامٌ علیک
حضرت سجّاد(ع) سلام علیک
ای پسر فاطمه و مرتضی
نور دو چشمان رسول خدا
ای مه تابنده و چارُم امام
سایهی مِهرت به سرم مستدام
💐ولادت حضرت علی بن الحسین زین العابدین(ع) مبارک باد.💐
#سبک_زندگی
#یاس_نبوی
#سبک_زندگی_فاطمی
🌹حضرت زهرا (س) سیرآبمان کرد🌹
🔸شهید «محمد حسن فایده»🔸
غلامعلی ابراهیمی: پانزده نفری افتادیم توی محاصره دشمن. از فشار تشنگی بیحال و خسته خوابمان برد. وقتی بیدار شدیم، (شهید) «محمد حسن فایده» گفت: «حضرت زهرا (س) در خواب به من آب دادند و قمقمه یکی از شهدا را پر از آب کردند».
فوری رفتیم سراغ قمقمه شهدایی که اطرافمان بودند. یکی از قمقمهها پر بود از آب خنک. انگار همین الان داخلش یخ انداخته بودند.
همه از آب شیرین و گوارا؛ که مهریه حضرت زهرا (س) است سیرآب شدیم.
🌹دختری که دوست داشت مانند شهیدمطهری به شهادت برسد و بعد از یک خواب عجیب به آرزویش رسید
سلام
نمی دونم از کجا شروع کنم ، زندگیِ شهیده نسرین افضل اونقد زیبایی داره که قطعا توی یک پستِ تلگرامی نمیگنجه
دختری که توی جمعِ دوستانش شوخ و شاد بود و توی روضه ها بارونی میشد و آسمونی
کسی که وقتِ کار برای خدا پر تلاش و قهرمان ، و به گفتهٔ شوهرش در جایگاهِ همسری رفیقی بود تمام عیار و ناب…
بانوی مجاهدی که قبل از انقلاب به حکومت شاه اعتراض کرد و تحت تعقیب قرار گرفت ، بعد از انقلاب هم با حضور در جهاد سازندگی و کمیته امداد کارش شده بود خدمت به مردم محروم روستاها…
حتی این همه فعالیت هم آرومش نکرد و با پیشنهاد برادر شهیدش (احمد افضل) رفت کردستان. اونجا هم تا دلتون بخواد کار کرد. مدتی مسئول تبلیغات و انتشارات سپاه مهاباد بود. بعد به خاطر نیازِ شدید آموزش و پرورش به عنوان مربی تربیتی در مهاباد مشغول به کار شد و همزمان معلمان نهضت سوادآموزی نیز تحت تعلیم او قرار گرفتند.
.
بگذریم!
می خوام از آرزوی ایشون براتون بگم. نسرین افضل آرزو داشت مانند شهید مطهری به شهادت برسه ، که بعد از یک خواب عجیب به آرزوش رسید
نسرین مدتی قبل از شهادتش اومد شیراز خونه خواهرش. توی اتاق نشست و زل زد به قاب عکس شهید مطهری که تیر به پیشانیاش خورده و خون می یومد…
نسرین همونجور که به عکس شهیدمطهری زل زده بود، خوابِ چند شب پیشش رو مرور کرد:
خواب دیده بود یه کتاب دستشه و داره از راهی مه آلود عبور میکنه .یهو توی خواب گرگی بهش حمله کرد. نسرین موقعِ فرار ، پاهاش به سنگی خورد ، اما زمین نیفتاد. تا اینکه رسید به بالای کوهی که از آسمان گذشته بود. اونجا روی زمین افتاد و از سرش خون جاری شد…
.
همچنان زل زده بود به قاب عکس و به خوابش فکر می کرد ، که خواهرش با سینی چای وارد شد. نسرین همین جور که به قاب عکس شهید مطهری زل زده بود ، گفت: «من هم همین جای سرم تیر میخورد، انشاءالله »
.
مدتی از این قضیه گذشت و نسرین برگشت مهاباد…
و یه شب که تب شدیدی هم داشت، با اصرار از همسرش خواست تا ببردش دعای کمیل. حالِ نسرین اون شب توی مراسم به شدت منقلب بود. ساعت 10 شب دعا تموم شد. وقتی میخواستند سوار ماشین بشن ، صدای تک تیرهای دشمن به گوش میرسید، به ماشین که نزدیک شدن نسرین گفت: بچهها شهادتینتون رو بگید، دلم شور میزنه. یکی گفت: دلشورهات به خاطر اینه که تب داری… ما که تب نداریم شهادتین رو نمیگیم، فقط تو بگو نسرین جان…
.
همگی سوار ماشین شده بودند. نسرین کنار در نشسته و شهادتین را میگفت که تیری شلیک شد و درست به سرش اصابت کرد. و همان طوری که آرزو داشت، شامگاه دهم تیر 1361 ، مانند شهید مطهری به شهادت رسید
گفتم به دل که بهر گدایی کجا روم؟
گفتا برو به طوس بگو یا ابالجواد…
#السلام_علیک_یا_علیبنموسیالرضا
هر گاه کارم زار شد گفتم علی موسی الرضا
دنیا به چشمم تار شد گفتم علی موسی الرضا
هر گاه دلم بیمار شد گفتم علی موسی الرضا
چون لحظه ی دیدار شد گفتم علی موسی الرضا
#نسخههای_خودسازی 🌱
یکی از طلّاب اصفهانی میگفت:
زمانی برای خودسازی و تزکیه نفس چند
ماهی به مشهد مقدّس مسافرت کردم!
روزی خدمت آیت الله بــهــجــت رسیــدم 🤍
ایــشــان بــدون اینــکــه ســؤال کـنم، فرمود:
آقــا خــودســازی به این شکل فایدهای ندارد
بروید به اصفهان و مادرتان را خشنود کنید
گفتم: نمی شود. و کــمــی با ایشان بحث
کردم!وقتی که از خدمتشان مرخص شدم
در این فکر فرو رفتم که بنده در این مورد
با ایــشــان اصــلاً ســخنی نگفته بــودم، پس
ایشان از کجا دانست؟ سپس برگشتم و معذرت خواهی کردم.
📚 فریادگر توحید ، ص٢١٠
┗━━━━━━━━━⊰✾🇮🇷✾⊱┛
#نسخههای_خودسازی 🌱
آیتاللهمرتضیتهرانی
هرگاه که گناه کردید!
هرگاه که توبه شکستید؛
این را به خاطر داشته باشید:
اگر شما از گناهان خود خسته میشوید؛
خداوند از بخشیدن شما خسته نمیشود!
پس از رحمت خدا نا امید نشوید!💔
┗━━━━━━━━━⊰✾🇮🇷✾⊱┛
راهی مشهد شدیم
شاید اینکه مدیر مدرسه اجازه نداد و پراز گریه شدم،آقا خودش طلبید
به مسئول اردو پیام دادم،و با گریه گفتمنمیام….گوشی رو حالت پرواز گذاشتم….
نمیدونستم اگه بپرسه چرا نمیای چی جوابشو بدم…به محض برداشتن حالت پرواز،مسئول اردو زنگ زد
منم گفتم مدیر مدرسه نمیذاره.
بعد زنگ زدم مسئول طرح امین که گفت اصلا مشکلی نیست برو به سلامت….
دلم کنده شد و سریع وسیله جمع کردم.
رسیدیم مشهد ،پراز دلتنگی شدم و التماس دعاها توگوشم راه میرفتن.
بعد از باب الجواد و اذن دخول خوندن،پاهام منو به سمت صحن پیامبراعظم بردن،
بعد بست شیخ طوسی و صحن غدیر و بعد حرم…..
اشک امون نمیداد…
ورودی صحن دسته ای وارد شدن و مداحی میخوندن:
غیر غیر تو یاری ندارم با کسی کاری ندارم
گر مرا از در برانی جای دیگر من ندارم….
از روی فرشهای لاکی و آبی رد شدم،
جمعیت زیادی بودن
همه دعا میخوندن و نماز…
صف بستیم و رسیدیم محضر دارالشفا….
یکی یکی جلو میرفتیم و پشت سری ها میومدن جای ما…به یقین اقا همه رو دونه دونه کلامشون رو میشنید….
سلام دادم همه مداحی ها تو سرم راه میرفت ومن فقط به صدای دلم و دلتنگی هاش،گوش میدادم….
سر به در حرم،گریه کردم و شیشه عینکم خیس شد….
حال خوبی بود….بازهم دلتنگ حرمم
#عکسخودم#بهقلمخودم

#بهقلمخودم
راهی مشهد شدیم
شاید اینکه مدیر مدرسه اجازه نداد و پراز گریه شدم،آقا خودش طلبید
به مسئول اردو پیام دادم،و با گریه گفتمنمیام….گوشی رو حالت پرواز گذاشتم….
نمیدونستم اگه بپرسه چرا نمیای چی جوابشو بدم…به محض برداشتن حالت پرواز،مسئول اردو زنگ زد
منم گفتم مدیر مدرسه نمیذاره.
بعد زنگ زدم مسئول طرح امین که گفت اصلا مشکلی نیست برو به سلامت….
دلم کنده شد و سریع وسیله جمع کردم.
رسیدیم مشهد ،پراز دلتنگی شدم و التماس دعاها توگوشم راه میرفتن.
بعد از باب الجواد و اذن دخول خوندن،پاهام منو به سمت صحن پیامبراعظم بردن،
بعد بست شیخ طوسی و صحن غدیر و بعد حرم…..
اشک امون نمیداد…
ورودی صحن دسته ای وارد شدن و مداحی میخوندن:
غیر غیر تو یاری ندارم با کسی کاری ندارم
گر مرا از در برانی جای دیگر من ندارم….
از روی فرشهای لاکی و آبی رد شدم،
جمعیت زیادی بودن
همه دعا میخوندن و نماز…
صف بستیم و رسیدیم محضر دارالشفا….
یکی یکی جلو میرفتیم و پشت سری ها میومدن جای ما…به یقین اقا همه رو دونه دونه کلامشون رو میشنید….
سلام دادم همه مداحی ها تو سرم راه میرفت ومن فقط به صدای دلم و دلتنگی هاش،گوش میدادم….
سر به در حرم،گریه کردم و شیشه عینکم خیس شد….
حال خوبی بود….بازهم دلتنگ حرمم
