???????????
? #پروانه_ای_در_دام_عنکبوت?
قسمت43
جلوی درهال چشمانم سیاهی رفت,ضعف تمام وجودم راگرفت اخر چندین وچند روز بود که غذای درست وحسابی نخورده بودم ورنج های روحی وجسمی زیادی کشیده بودم ولی اصلا میل به خوردن چیزی نداشتم ,انهم ازخانه ای که ازاجر به اجر ان نجاست وحرام میبارید.
جسد بی جان لیلا راتکیه به دیوار دادم ورفتم طرف زیر زمین,باید چادرهایمان رابرمیداشتم….به سرعت چادرم راپوشیدم وچادرلیلا هم برداشتم ودوباره لیلا رابه دوش گرفتم وکنار در حیاط,جسدلیلا را دوباره به دیوار تکیه دادم,اهسته در را گشودم ,تصمیم داشتم به خانه خودمان بروم,داخل کوچه رانگاه کردم,حتی پرنده هم پرنمیزد,انگار گرد مرگ بر درودیوار کوچه پاشیده بودند.
در راکامل گشودم ولیلا رابردوشم گذاشتم با احتیاط به داخل کوچه امدم وسریع خودم رابه درنیمه باز خانه ی خودمان رساندم.
لیلا را داخل خانه بردم وپشت در گذاشتم وخودم امدم درخانه ابوعمر رابستم.
مثل اینکه لولا وقفل در خانه ما خراب شده بود ,یه اجر ازکنار دیوارحیاط برداشتم وگذاشتم پشت در ودربسته شد.
خدای من…خانه مان….
به طرف حوض اب نگاه کردم وصحنه ها پیش چشمم جان گرفت,خبری از اجسادبه خون اغشته پدرومادرم نبود اما خونهای خشکیده وسیاه شده اطراف حوض به چشم میخورد…دوباره گریه …دوباره ضجه…..
بعدازساعتی عزاداری نگاهم به جسم بی جان لیلا افتاد باید کاری میکردم.
لیلا رابه دوش گرفتم وبه سمت حیاط پشتی خانه رفتم..
•┈••••✾•???•✾•••┈•
•┈••••✾•???•✾•••┈•
???????????
? #پروانه_ای_در_دام_عنکبوت?
قسمت۴۱
به درحمام رسیدم
دستم به دستگیره ی در بود,
یک لحظه نگاه کردم تا ببینم ابوعمر درچه حالیست…
ابوعمر دستش به طرفم دراز بود وناگهان دریک قدمی من ,نقش برزمین شد ولرزشی شدید سراسر اعضا وجوارحش را فراگرفته بودخرخر نامشخصی ازگلویش میامد مثل خرخرگرگی که میخواهد چیزی بگوید اما نمیتواند وهمزمان کف سفیدرنگی از دهانش خارج شد یک لحظه قفسه سینه اش به شدت به بالا امد وبعد لرزش قطع شدونگاهش به سقف اتاق خیره ماند….اهسته رفتم جلو ,چند بارصدایش کردم ,ابوعمر ابوعمر….چون جوابی نشنیدم با اعتمادبه نفسی بیشترکنارش رفتم,پایم رابه دستش زدم….حرکتی نکرد.
اری انگارکه سالهاست به درک واصل شده,این مردک خبیث مرده بود..
خدا رحمتت کند پدرجان که تااخرین روز ازفکر ما خارج نشدی وتمام دغدغه ی ذهنی ات حفظ ناموست بود.کجایی که ببینی حب سمی جوردیگری دخترانت رانجات داد.درهمین افکاربودم که یاد لیلا افتادم وبا شوق وذوق فریادزدم…
لیلااااا بیاااا
لیلااا جان نترس…بیا وببین خواهرت چه هنرنمایی کرده..
لیلااااا…پیره گرگ مرده…نفس نمیکشد بیاااا…
اما هیچ صدایی از جانب حمام نمیامد…به شدت نگران شدم وهراسان خودم را به حمام رساندم…
لیلا را روی سکوی حمام خیره به دوش اب دیدم….
لیلا….عزیزدلم….چرا جوابم رانمیدهی؟باورنمیکنی؟ابوعمر راکشتم,بیا ببین….
وااای خدای من…
•┈••••✾•???•✾•••┈•
•┈••••✾•???•✾•••┈•
???????????
? #پروانه_ای_در_دام_عنکبوت?
قسمت۴۰
یک هورت بزرگ از لیوان شربت خورد که باعث شدلبخندی روی لبهایم بنشیند
ابوعمر:به به عجب شربت گوارا وشیرینی ,البته به,شیرینی لبخند تونیست…
مردک شیطان صفت….چندشم میشد ازحرکاتش دعا میکردم زودتر شربت رابخورد…
سرش را اورد کنار گوشم واشاره کرد به درحمامی که از داخل اتاق بازمیشد وگفت:لیلا رافرستادم یک دوش بگیرد ولباس شب زیبایی دادم تا بپوشد,برو به اوبگو.بیرون بیاید ,دیگرلازم نیست کاری کند ,به جایش توبرو ولباس هم مال تو….
حیوان کثیف ,فکر همه جا راهم کرده بود,لباس شب!!!هرزه ی هوسران مثلا توپسرت سقط شده,مثلا عزاداری وای من که این حیوانات فقط به خودونفسانیات سیری ناپذیرشان فکرمیکنند
ابوعمردرحالی که لبخندبه لب داشت وخیره نگاهم میکرد دوباره شربت رابالا برد تا ته سر کشید……بااین کارش خیالم راحت شد تا دقایقی دیگر جانکندش را میبینم
بلند شدم,نگاهی به اوکردم وتفی روی صورتش انداختم وگفتم:ارزوی تصاحب ما رابه جهنم ببر ,ابلیس نجسسسس….وصدا زدم لیلاااا بیا خواهرم بیا وجان دادن این شیطان راببین…
ابوعمر باچشمهایی ازحدقه درامده به سمتم حمله ورشد ومن هم به سمت حمام دویدم عجیب بود بااین صداهای ما ,هیچ صدایی از طرف حمام نیامد ,انگار که لیلا اصلا انجا نیست….
•┈••••✾•???•✾•••┈•
•┈••••✾•???•✾•••┈•
??????????
? #پروانه_ای_در_دام_عنکبوت?
قسمت۳۸
پله های زیرزمین رادوتا یکی کردم,برق راروشن کردم وچشم انداختم…
کجا بود اه….چادر لیلا راتکاندم…اما روبنده اش نبود .
چادرم رابرداشتم آه دیدمش روبنده زیرچادر بود..سریع درز روبنده را پاره کردم وبا احتیاط حب سمی را در اوردم بین مشتم گرفتم وبه سرعت از پله ها بالا امدم.
خودم رابه آشپزخانه رساندم,
حب را کف کاسه ای انداختم با ته استکان خوب خردش کردم .میدانستم که ابوعمر عاشق شربت اب لیموست ان هم همراه قلیان,شیشه ی ابلیمو وبطری اب خنک را ازیخچال دراوردم…اه شکر کجاست…آهان کنارسماور…داخل لیوان اب خنک وشکر اب لیمو ریختم وگرد حب سمی رابااحتیاط اضافه کردم وبا قاشق همزدم تاخوب حل شود دوباره شکر اضافه کردم تا اگر حب مزه تلخ داشت خیلی مشخص نشود.لیوان را داخل سینی گذاشتم ورفتم پشت در…باید با سیاست عمل میکردم که ابوعمر رافریب دهم.
اول سرم راچسپاندم به در…خدای من هیچ صدایی نمی امد…یعنی چه؟؟لیلااااا…نکند بلایی سرش امده…
هیچ صدایی نبود نه صدای ابوعمر ونه لیلا ,نمیدانستم چکارکنم که ناگهان صدای قل قل قلیان ابوعمر بلند شد وزیر لبش ناسزا میگفت….
توکل کردم برخدا ودرزدم.
•┈••••✾•???•✾•••┈•
???????????
? #پروانه_ای_در_دام_عنکبوت ?
قسمت۳۷
چنددقیقه از رفتن لیلا میگذشت که صدای ابوعمر راشنیدم که ازقدوبالای لیلا تعریف میکرد واورا باعناوینی میخواند که ازشنیدنش چندشم میشد…خدایا چه کنم؟؟نمیدانستم این پیرمردهرزه اینقدرحیوان صفت است که تا زن وبچه هایش در راپشت سرشان بستند او برای التیام هوسهایش دست به کارشود,انگار لحظه شماری میکرد تا خانواده اش بروند وانوقت به هدف پلیدش برسدواین صدای لیلا بود اری صدای التماس وخواهشش بلند شد:نه نه عمو ,جان بچه هایت عمو به من دست نزن….
ابوعمر:لیلای زیبا….توکنیز منی دخترک…من عموی تونیستم….تو باید تسلیم من شوی..وظیفه ات این است.
دوباره اشکهایم جاری شد اخربه چه گناهی؟؟به خدا لیلا کشش اینهمه بلا راندارد…خدااااا
وکم کم صدای التماسهای لیلا, تبدیل به فریادهای دلخراش شد و فریاد ابوعمروناسزا گفتن های این حیوان پست وخبیث کل خانه راگرفته بود.
نمیدانستم چه کنم؟درقفل بود ,باید کاری میکردم…خدایا چه کنم؟؟دست پاچه بودم,فکرم کارنمیکرد…
دوباره صدای گریه…و صدای مشت ولگد ابوعمر که حتما بربدن نحیف ورنجورلیلا فرود میامد واینبار لیلا مرا صدا میزد وکمک میخواست…سلماااا…..سلماااا..
خدایا چه کنم؟؟
آهان ,یافتم….باید ازاول همین کار رامیکردم.
باسرعت خودم را به حیاط رساندم.
پایم به جاکفشی جلوی در گرفت وبا سربه زمین خوردم.
اه چه وقت زمین خوردن بود,دست به دیوار گرفتم بی توجه به درد پایم ,بلندشدم,وای من چرا زودتر به فکرم نرسید…لعنت به من…..اگر ابوعمر اسیبی به لیلایم بزند….
•┈••••✾•???•✾•••┈•
•┈••••✾•???•✾•••┈•
???????????
? #پروانه_ای_در_دام_عنکبوت ?
قسمت۳۷
چنددقیقه از رفتن لیلا میگذشت که صدای ابوعمر راشنیدم که ازقدوبالای لیلا تعریف میکرد واورا باعناوینی میخواند که ازشنیدنش چندشم میشد…خدایا چه کنم؟؟نمیدانستم این پیرمردهرزه اینقدرحیوان صفت است که تا زن وبچه هایش در راپشت سرشان بستند او برای التیام هوسهایش دست به کارشود,انگار لحظه شماری میکرد تا خانواده اش بروند وانوقت به هدف پلیدش برسدواین صدای لیلا بود اری صدای التماس وخواهشش بلند شد:نه نه عمو ,جان بچه هایت عمو به من دست نزن….
ابوعمر:لیلای زیبا….توکنیز منی دخترک…من عموی تونیستم….تو باید تسلیم من شوی..وظیفه ات این است.
دوباره اشکهایم جاری شد اخربه چه گناهی؟؟به خدا لیلا کشش اینهمه بلا راندارد…خدااااا
وکم کم صدای التماسهای لیلا, تبدیل به فریادهای دلخراش شد و فریاد ابوعمروناسزا گفتن های این حیوان پست وخبیث کل خانه راگرفته بود.
نمیدانستم چه کنم؟درقفل بود ,باید کاری میکردم…خدایا چه کنم؟؟دست پاچه بودم,فکرم کارنمیکرد…
دوباره صدای گریه…و صدای مشت ولگد ابوعمر که حتما بربدن نحیف ورنجورلیلا فرود میامد واینبار لیلا مرا صدا میزد وکمک میخواست…سلماااا…..سلماااا..
خدایا چه کنم؟؟
آهان ,یافتم….باید ازاول همین کار رامیکردم.
باسرعت خودم را به حیاط رساندم.
پایم به جاکفشی جلوی در گرفت وبا سربه زمین خوردم.
اه چه وقت زمین خوردن بود,دست به دیوار گرفتم بی توجه به درد پایم ,بلندشدم,وای من چرا زودتر به فکرم نرسید…لعنت به من…..اگر ابوعمر اسیبی به لیلایم بزند….
•┈••••✾•???•✾•••┈•
@light_mercifuI_God
•┈••••✾•???•✾•••┈•
???????????
? #پروانه_ای_در_دام_عنکبوت?
قسمت28
نزدیکای عصر عده ای از دختران وزنان ایزدی را با دستان بسته,سوارکامیون کردند وبه مقصدی نامعلوم حرکت کردیم…
به بازار بزرگ حکومت اسلامی داعش رسیدیم.
به لیلا توصیه کردم روبنده اش را برندارد واز نگاه کردن به خریداران اجتناب کند وتاحدممکن زمین رانگاه کند,اخه اینجوری استرسمان کمتر بود.
خدای من ,انگار اینجا ماقبل اسلام است واینان ابوسفیان های دوران وما هم بردگان بی نوا…یک مردداعشی تقریبا ۴۵ساله مامورفروش بردگان بود,بلندگویی دستی به دستش بود وبه ترتیب اولویتها کارش راشروع کرد..اول از دختران ۱۲_۱۳ساله شروع کردوای من اینجا انسانهای مظلوم همانند جنسی مادی با قیمت ناچیز به فروش میرفتند اخر خباثت تاکجااا؟ماهم ادمیم وانسان چرامثل حیوان با ما برخورد میشود؟به چه جرمی باید اینهمه حقارت بکشیم؟ایا این دیوصفتان انسان نما حاضرند برسر نوامیس خودشان هم چنین بیاید؟
بعضی دخترها رابه قیمت ناچیز۱۵دلار به فروش رساندن وخریداران هم همین همشهریهای خودمان بودند که به داعش ایمان اورده بودند
بعد به دختران چشم رنگی رسید ,فروشنده برای تبلیغ کالایش ,چشمان رنگی دختران ودندانهای سفید انان را نشان جمعیت میداد وقیمت مزایده رابالا وبالاتر میبرد,این دختران درچشم بهم زدنی به فروش رفتند انگارهمه ی جمعیت مشتاق داشتن چنین پروانه های زیبایی بود,یکی از زیباترین این دختران به قیمت۳۰۰دلار معامله شد وفروشنده اش ازخوشحالی انگاربال دراورده به اسمان پرواز میکرد…چقدرحقیرند این حرامیان مردنما…
کم کم جلوی ما خالی شد ونوبت رسید به دختران باکره…
از زیر روبنده مردان هوس بازی رامیدیدم که برای شهوت پرستی سیری ناپذیرشان هجوم اورده بودند ودست به جیب شده بودند..
من ولیلا را بایک طناب به هم بسته بودند ,فروشنده به طرفمان امد ودست برد وروبنده هایمان رابالا زد وشروع کردبه تبلیغ….که ناگاه…
•┈••••✾•???•✾•••┈•
•┈••••✾•???•✾•••┈•
???????????
? #پروانه_ای_در_دام_عنکبوت?
قسمت14
خدای من دوتا داعشی یکی بالای سرپدرم ویکی هم بالای سرمادرم باخنجرهای تیزشان ایستاده بودند وچندتا هم اطرافشان اسلحه هایشان راروبه اسمان گرفته بودند ودوتا داعشی بالای سرما,سرمن ولیلا را بالا گرفته بودند تا صحنه راببینیم ویکی دیگر ازداعشیها با گوشی اش داشت لحظه ها راشکار,میکرد انگار ما جنایتکاران زمینیم واینان فرشتگان مامور نجات زمین باافتخارفیلم میگرفت ,هردو داعشی باهم خنجرها رابرگلوی پدرومادرم نهادند وبقیه با شلیک تیرهوایی تکبیر میگفتند وهمه باهم فریادالله اکبر…لااله الاالله سرداده بودند دنیا پیش چشمام داشت سیاه میشد…عماد نباید میدید.سریع با دستهای بسته ام عماد را طرف خودم کشاندم وبادست چشمانش راپوشاندم تا بچه بیچاره سربریدن پدر ومادرش رانبیند…اشک میریختم…ضجه میزدم…ناله میزدم وان طرف پدر ومادرم دست وپا میزدند…قطره های خونشان برزمین واسمان میپاشید ,خرخر گلویشان ونفسهای اخرشان رابا دوچشمم دیدم وبا دوگوشم شنیدم وزار زدم,داعشیهای بالای سرمان اجازه نمیدادند که سرمان راپایین بیاندازیم ,انگار که حکم خداست که باید سربریدن عزیزانمان راببینیم…
غصه ی کشته شدن یابهتربگویم زجرکش شدن عزیزانم یک طرف وغصه ی اینکه این شیاطین بانام خدا سرمیبرند وبه اسم اسلام جنایت میکنند هم یک طرف,واقعا دراینجا من غریبم ,برادرم ,خواهرم پدرم مادرم,همسایه ها همه و همه غریبند ومظلوم, به خدا اینجا محمد ص هم غریب است به خدااینجا خدا هم غریب است….
خدایااااااااا….
•┈••••✾•???•✾•••┈•
@light_mercifuI_God
•┈••••✾•???•✾•••┈•
#شعــر ☕️?
بیا کہ چشم بہ راهی برید امانم را
بہ لب رساند غم انتظار جانم را…
#حسین_منزوی
#جمعه_نوشته_های_انتظار

•??•
_
_
مـنبےدِلآمدمـڪھطُدلـدآرمـنشـو؎
غمـدیـدھآمدمـڪھطُغمخـوآرمـنشو؎シ!
_
_
?⃟?⸾ #امام_رضا
?⃟?⸾ #ضامن_اهو

? حکم مسافری که پيش از ظهر، به وطنش برسد
? سوال:
? اگر مسافر پيش از ظهر، به وطنش برسد تکلیف چیست ؟
✍? پاسخ:
◀️ اگر مسافر پيش از ظهر به وطنش برسد، يا به جايى برسد كه مىخواهد ده روز در آن جا بماند، چنانچه كارى كه روزه را باطل مىكند انجام نداده، بايد آن روز را روزه بگيرد، و اگر (چیزی از مبطلات را) انجام داده روزه آن روز بر او واجب نيست.
? سایت آیت الله خامنه ای/ احکام روزه
?خوشا به حال کسانی که ماه رمضان را درک می کنند!
♦️ قَالَ النَّبِیُّ صلّی الله علیه و آله: مَا مِنْ لَیْلَةٍ إِلَّا وَ مَلَکُ الْمَوْتِ یُنَادِی: یَا أَهْلَ الْقُبُورِ، لِمَنْ تَغْبِطُونَ الْیَوْمَ وَ قَدْ عَایَنْتُمْ هَوْلَ الْمُطَّلِعِ؟ فَیَقُولُ الْمَوْتَى: إِنَّمَا نَغْبِطُ الْمُؤْمِنِینَ فِی مَسَاجِدِهِمْ، لِأَنَّهُمْ یُصَلُّونَ وَ لَا نُصَلِّی، وَ یُؤْتُونَ الزَّکَاةَ وَ لَا نُزَکِّی، وَ یَصُومُونَ شَهْرَ رَمَضَانَ وَ لَا نَصُومُ، وَ یَتَصَدَّقُونَ بِمَا فَضَلَ عَنْ عِیَالِهِمْ وَ نَحْنُ لَا نَتَصَدَّق.
♦️ رسول خدا صلّی الله علیه و آله فرمود: شبى نیست مگر آن که فرشته مرگ این گونه مردگان را ندا می کند: ای ساکنین قبرستان، شما ترس مرگ (یا ترس ورود به قبر) را شهود کردید، هم اکنون به چه کسی غبطه می خورید؟
♦️ پس مردگان چنین می گویند: ما به افراد مؤمن در محلّ عبادتشان غبطه می خوریم، زیرا ایشان نماز می خوانند و ما نمی توانیم نماز بخوانیم، آن ها زکات می دهند و ما نمی توانیم زکات بدهیم، آن ها در ماه رمضان روزه می گیرند و ما نمی توانیم روزه بگیریم، آن ها از زیادى مالشان صدقه می دهند و ما نمی توانیم صدقه دهیم.
? إرشاد القلوب، ج1، ص53
#ماه_رمضان
??