#صبر را
سنجاق کردم
روی قلبِ نازکم…⁴
دلــــم گــرفــتـــه آقـــــــا !
هوای دل مرا داری؟ 🙂💔
خسته ام ! کاش کسی حال مرا می فهمید …
غیر از این بغض که در راهِ گلو سد شده است
شدم ام مثل مریضی که پس از قطع امید
در پی معجزه ای … راهی مشهد شده است

ای شهید….با دستای بستت کمک کن…

قســـــمبهامید
ڪھمۍرویدازجـٰاۍبریدگۍزخمدࢪتن꧇)!
🌿✉️’؛
بهشمیگی حجاب؛
_میگهنمادفقره…!
ولی خودشیهشلوارپوشیدههمهجاش پارست..
+آیاایـن نمادثروتـه؟!
#توئیت
💠گاهی فراموش میکنیم خدای ما خدای یوسف در چاه مانده است که عزیز مصر شد
💠 خدای ابراهیم در آتش مانده که گلستان شد
💠 خدای نوح در باران و آب
💠خدای اسمائیل
💠 خدای موسی و رود نیل
💠خدای یکتای مهربانی که همه چیز و همه کس به فرمان او هستند … گاهی فراموش میکنیم خالق ما و همه چیز اوست
💠 و ما فقط یک مسافریم در این دنیای پر امتحان
#امام_زمان
الـٰلّهُمَ؏َجــِّلِلوَلــیِّڪَاَلْفــَرَجْ
🔶 #غلطگیر | بچهاس، نمیفهمه!
🔸شاید جمله «بچهاس، نمیفهمه» را زیاد شنیده باشید. جمله غلطی که انگار قرار است بعضی رفتارهای والدین را توجیه کند؛ اما تحقیقات ثابت کرده نهتنها این جمله اشتباه است که سالهای ابتدایی کودک در کل زندگی او بسیار اثرگذار خواهد بود.
#تربیت_دینی_کودک_و_نوجوان

امام جماعت خوبِ من😍
🎙همسر شهید حمید باکری:
بهترین لحظه هام را با حمید گذرانده ام و بهترین نمازهام را به او اقتدا کرده ام. مجبور می شدم راهی اش کنم برود و دعاش کنم برگردد، بیاید پیش من، تا باز با اطمینان خاطر مقتدای نماز من بشود.
👇👇👇👇
نمازمان را اهواز می رفتیم روی تراس پشت بام با هم می خواندیم.
یک بار گفت:«می آیی نماز شب بخوانیم؟»
گفتم: «اوهوم.»
او رفت ایستاد به نماز و من هم پشت سرش نیت کردم. نماز طولانی شد. من خسته شدم خوابم گرفت گفتم تو هم با این #نماز_شب خواندنت، چقدر طولش می دهی؟ من که خوابم گرفت مومن خدا.
گفت: «سعی کن خودت را عادت بدهی. مستحبات انسان را به خدا نزدیک تر می کند». تکیه کلامش بود که «بهشت را به مستحبات میدهند نه به واجبات».
📚 به مجنون گفتم زنده بمان؛ ص 18
#نماز_شهدا
.
صبور باش!
که اعجاز صبر، هم یعقوب…
به وصل یار رسانید هم زلیخا را…
♥️🍃
یه جا نوشته بود:
شُد شُد، نشد حتما خدا یه فکر بهتری برات
داره و به نظرم چقدر درسته و چقدر ما
همیشه فرصتهای بهتر زندگیمونو بخاطر
حسرت، نشدنهایِ زندگیمون، از دست میدیم.
#بخش_سوم
♦️ پسرم مرا نشناخت!
🔹️ خاطرات حضرت آیتالله خامنهای از مبارزات دوران طاغوت و پیروزی انقلاب اسلامی
✏️ در سال 1346 مجددا توسط ساواک بازداشت و زندانی شدم. یک روز پسرم مصطفی را که دو ساله بود به زندان آوردند. یکی از سربازان دواندوان آمد و گفت پسر شما را آوردهاند.
✏️ به درِ زندان نگاه انداختم دیدم یکی از افسران، مصطفی را بغل گرفته و به سوی من میآید. مصطفی را گرفتم و بوسیدم. کودک بهعلت اینکه مدتی طولانی از او دور بودم، مرا نشناخت؛ لذا با چهرهای گرفته و اخمکرده به من نگریست. سپس زد زیر گریه.
✏️ بهشدت میگریست. نتوانستم او را آرام کنم. لذا او را دوباره به افسر دادم تا به همسرم و بقیه ـ که اجازۀ دیدار با من را نداشتند ـ بازگرداند. این امر به قدری مرا متاثّر ساخت که تا چند روز بعد نیز همچنان دلآزرده بودم.
برشی از کتاب #خون_دلی_که_لعل_شد